TALE

می شود بی تو از این شهر سفر کردن و رفتن بی پــیامی به تو با قهــر گذر کــــردن و رفـتن
می شــود صفحـه ی هر خاطـره را پاره نمـودن می شود یاد تو را دست به سر کردن و رفتن
مـی شـــــود دورتــر از ســـیطره تیــر نگـــاهــت بــه بلــندای تـــو از دور نظـــر کـــردن و رفتــن
می شود عهــد تو را مثل تو یکسویه شکستن همه عمر به انــــدوه تو ســـر کردن و رفتن
می شــود به دریـــا زد و بیـــهوده شــــنا کـــــرد بی هراس از شکم موج خــطر کردن و رفتـن
ولی ای دوست به قرآن که حقـیقت به جز این است
کــی شــود یک نفس از عشق حــذر کردن و رفتن

به تـــو می اندیشــــم
به تـــو و تنـــدی طـــوفان نگاهـــت بر من
به خــود و عشـــق عمیـــقت بر تن
به تـــووخاطـــــره ها
که چرا هیــچ زمانی من وتو ما نشـــدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را بخشیدم؟
به تـــو می اندیشــــم
به تو کــه غرق در افـــکار خودی
من در اندیشــــه ی افـــــکار تـــوام
قانعـــم بر نگه کـــوته تو
هر زمان در پی دیدار توام

باز هـم شـب آمـــد و غم ها مـرا در برگــرفـت درد هـجرانت مرا هر لحظه در بسـتر گرفت
تا که یاد آمدچه شبها عشـق ما را بـود و بس باز هـم این دل سراغ شـانه ی دلـبر گرفت
در فــراقت رنــــــج ها دیــدم دگــر تابـــم نبـــود درد تنـهایی نفــس در سیــنه تا آخـر گرفت
آمدم آن شب به کویت وای می دانی چه شد؟ دل تو را دید و فقط عشق تو زیـر سـر گرفت
سوخـــتم در انـــــــتظارت ای تمـــــــــنایم بـــیا زآتش عـشق تو دل سودای خاکستر گرفت

این شعرها دیگر برای هیچکس نیسـت نه ! در دلــم انگار جای هیچکس نیست
آن قـــدر تنهایــم که حتـی دردهــــایــم دیـگر شـبــیه دردهـای هیچکـس نیست
حتـی نفـسهـــای مـرا از مـن گرفـــتند من مردهام درمن هوای هیچکس نیست
دنیـای مرمـوزی سـت مــا بایـد بدانیــم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هـم با خودش روراست باشــد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچنــد میدانــم که دیگــر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست